تبلیغات
لینك باكس پیشرفته لینك من (ثبت رایگان لینک و افزایش بازدید)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین

بازیگر
تاکی به تمنای وصال تو یگانه ، گرمرید راه عشقی فكر بد نامی مكن

درد دل یک پیر

پنجشنبه 26 آبان 1390 12:09 ق.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

سلام

خوبین؟

خیلی وقته که خودم چیزی تو وبلاگم نمی نویسم. خیلی وقته. اما امروز بعد از چند وقت به یاد قدیما شاید 7 سال قبلمی خوامم بنویسم.

خسته شدم. شاید پیر شدم...

اگه توی گوگل شماره 09361188836 رو سرچ کنین, تمام مشخصات من می یاد. شاید اولین چیزش رزومه کاریابی باشه. و برو تا عضویت در سایت های مختلف ( از جمله همسر یابی)

این از معرفی خودم.

از این زمونه راضی نیستم. شاید نباید راضی بود. من نمی دونم.شاید باید راضی بود.

اونم نمی دونم

با ماهی 350 تا 1200 میشه زندگی کرد؟

می دونی چیش عذابه؟ اینکه یه ماه 4 برابر حقوق پایت رو بگیری و معلوم نباشه حقوق بعد کی میرسه.

می خوام یه کار راه بندازم که بدونم خودم توش نفع می برم.

مدرکم فوقش لیسانسه ... اما می خوام بدلیجات بزنم.

الان طراحی آبیاری تحت فشار میکنم.

درآمدش واقعاً افتضاحه به وقتی که می زاری نمی یرزه.. اما باید انجامش داد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خواستگاری در شب اول

یکشنبه 25 دی 1390 06:54 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری
الان یک مطلب نوشتم که طنز بود و در باره ازدواج بود ( صلاح می کنم من ننوشتم .. خوندم خوشم اومد گذاشتم).
شب اول رفتیم.... .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

استان طنز ( خواستگاری )

یکشنبه 25 دی 1390 06:53 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم رو فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر بده اونایی كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدن. اون زمونا صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشون راه می افتاد، ولی تو این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!!

قبل از اینكه وارد گلفروشی بشی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها رو می بینی قیافه ات عینهو «گل میمون» می شه. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش رو می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!!

البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نظیر تایتانیك پزشكی، مهندسی بولوتوث، متلك شناسی و قس علی هذا صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط جنگنده های تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! به خاطرهمین استقبال گرم و کم نظیر با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ای حال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگ ما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده را از دست خانوم خانوما میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. برادر عروس خانم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند!

بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سوال ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد ۲۰۱۰ افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!

در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق وحوش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهرش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! ( البته مهریه که از حد گذشت چه شمسی باشد چه میلادی ) بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی که به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!

بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند:

آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج است، ازدواج !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

به قول خیام

پنجشنبه 12 آبان 1390 11:01 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری
به قول حكیم خیام:
 
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده  که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم  یا  نه
 
فردا علم  نفاق  طی  خواهم  کرد
با موی سپید قصد می  خواهم کرد
پیمانه  عمر  من   به  هفتاد  رسید
این دم نکنم نشاط کی خواهم  کرد
 
امروز   ترا   دسترس   فردا   نیست
و اندیشه فردات به جز   سودا  نیست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است
کاین  باقی  عمر  را  بقا  پیدا   نیست



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

داستان مامان و عمو حسن..!!

چهارشنبه 23 شهریور 1390 12:15 ق.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

 


صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!


- نمیشه!


- چرا؟


- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!


...


سکوت


...


عمو حسن نداریم!


- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.


- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!


- چشم بابا!


...


...


چند دقیقه بعد


...


- بابا جون گفتم.


- خوب چی شد؟


- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور

که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟


- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک

صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟


- نه!


- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اولین جملات امام زمان

سه شنبه 22 شهریور 1390 07:17 ق.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

 وقتی وجود مبارک ولی عصر أرواحنا فداه جلوه می‌کند، ندائی که طنین انداخت و ندایی که از آن حضرت به گوش عالمیان می‌رسد، این است: اُذَکِّرُکُمُ اللهْ أیُّهَا النّاسْ وَ مُقامَکُمْ بِینَ یَدَی رَبَّکُمْ اوّلین حرف این است: مردم! من شما را به مبدأ و معاد که هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِر است، متذکّر می‌کنم.

جهان بشریت وقتی به ثمر می‌رسد و میوه شاداب می‌دهد که انسان کاملی به عنوان «مهدی موجود موعود» عجلّ الله تعالی فرجه الشَّریف ظهور کند، که وارث همه انبیاء و اولیای الهی است. برای چنین ظهوری و ظهور چنین ذخیره‌ای چندین شرط لازم است که قسمت مهم آنها شرائط تحصیلی است،‌ نه حصولی. یعنی امت اسلامی باید آن شرائط فرهنگی را تحصیل کنند. نباید منتظر بود که آن شرائط خود به خود حاصل بشود تا وجود مبارک ولی عصر ارواحنا فداه ظهور کند؛ معنای «انتظار» تحصیل شرائط حضور و ظهور اوست. امتی منتظر مهدی موجود موعود (سلام الله علیه) است که شرایط ظهورش را فراهم بکند، وگرنه منتظر نخواهد بود!

اولین شرط، رشد فرهنگی امت اسلامی است؛ زیرا امام که معارف الهی را عرضه می‌کند، وقتی جامعه از رشد فرهنگی والائی برخوردار باشد، بهتر می‌فهمد، و بهتر دفاع می‌کند. نه خود گرفتار جهل و تجاهل خواهد شد، نه اجازه می‌دهد دیگران از جهل و تجاهل عوام یا عوام زده سوء استفاده کنند؛ این اولین وظیفه است. و دومین وظیفه شهامت و شجاعت است در اجرای مَنویات پیامبر گرامی اسلام علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء، که در حقیقت احکام و حِکَم الهی است. این دو اصل را به عنوان بهترین شرایط انتظار و تحصیل چنین شرایط، اسلام برای ما مقرر کرده است.

از وجود مبارک امام باقر (علیه‌السلام) رسیده است: وقتی ولی عصر أرواحنا فداه ظهور می‌کند که ذات أقدس إله لطفی نسبت به امت انسانی و اسلامی داشته باشد، و دست مرحمت إله بر بالای سر امت اسلامی کشیده بشود، که عقل اینها و اندیشه اینها کامل باشد؛ اینها اندیشوران فرزانه خواهند بود، و خردمندان مُتبحّر و حکیم. آنچه که در جامعه اسلامی می‌گذرد و حکومت می‌کند، «فرهنگ دینی» است. با این رشد مردم شرایط علمی ظهور حضرت را فراهم کرده‌اند. طبق این روایتی که از امام باقر (علیه‌السلام) رسیده است؛ تا مردم عاقل نشوند، معارف دین را درست نشناسند، و معنای امامت را درست ارزیابی نکنند، توفیق انتظار ولی عصر أرواحنا فداه نصیب آنها نخواهد شد.

وقتی وجود مبارک ولی عصر أرواحنا فداه جلوه می‌کند، ندائی که طنین انداخت و ندائی که از آن حضرت به گوش عالمیان می‌رسد، این است: اُذَکِّرُکُمُ اللهْ أیُّهَا النّاسْ وَ مُقامَکُمْ بِینَ یَدَی رَبَّکُمْ اوّلین حرف این است: مردم! من شما را به مبدأ و معاد که هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِر است، متذکّر می‌کنم. شما به یاد بیاورید خدا را که مبدأ آفرینش شماست، و به یاد بیاورید لحظه‌ای که در حضور خدا حاضر می‌شوید برای پاسخ دادن به سئوالات الهی؛ که در برابر دستورات او چه کرده‌اید

دوّمین شرط که مربوط به مدیریت و مدبریّت و شهامت و شجاعت در اجرای احکام الهی است، بیانی است که باز از وجود
امام زمان

مبارک امام باقر(سلام الله علیه) رسیده است که یاران راستین ولی عصر و اصحاب آن حضرت،‌ اَجری مِنْ لِیثْ وَ اَمضَی مِنْ سِنانْ۱؛ یعنی از شیر شجاع‌تر، و از نیزه تیزترند. نمونه اینگونه از شهامت‌ها را در دفاع مقدّس ۸ ساله، مردم ایران اسلامی نشان داده‌اند. زن و مرد، بزرگسال و میانسال و نوسال نشان دادند که برای حفظ دین می‌توان از شیر با شجاعت‌تر بود، و از نیزه تیزتر بود، و هرگونه خطری را با جان خرید! پس اگر از نظر رشد فرهنگی به آن نِصاب راه یافتند، و از نظر شهامت و شجاعت به این نِصاب بار یافتند؛ آنگاه شرایط ظهور را تحصیل کرده‌اند.

طنین دعوت مردم به مبدأ و معاد

وقتی وجود مبارک ولی عصر أرواحنا فداه جلوه می‌کند، ندائی که طنین انداخت و ندائی که از آن حضرت به گوش عالمیان می‌رسد، این است: اُذَکِّرُکُمُ اللهْ أیُّهَا النّاسْ وَ مُقامَکُمْ بِینَ یَدَی رَبَّکُمْ؛۲ اوّلین حرف این است: مردم! من شما را به مبدأ و معاد که هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِر۳ است، متذکّر می‌کنم. شما به یاد بیاورید خدا را که مبدأ آفرینش شماست، و به یاد بیاورید لحظه‌ای که در حضور خدا حاضر می‌شوید برای پاسخ دادن به سئوالات الهی؛ که در برابر دستورات او چه کرده‌اید.

اگر کسی مبدأ را متذکّر بود، و معاد را متذکّر بود؛ مشکل اخلاقی، حقوقی، فقهی و مانند آن نخواهد داشت. منشأ همه تیرگی‌ها و تبهکاری‌های ما غفلت از مبدأ و معاد است. لذا وجود مبارک ولی عصر أرواحنا فداه وقتی ظهور کرد، اوّلین سخنش این است: مردم! به یاد روز حساب باشید. اگر کسی بداند تمام کارها تحت حساب است، و در برابر هر فکر و اندیشه‌ای که دارد باید پاسخگو باشد؛ در برابر هر قیام و رفتار و گفتار و نوشتاری که ارائه کرده است، باید جوابگو باشد؛ چنین انسانی جز بر اساس آیه سوره اسراء حرکت نمی‌کند که: رَبِّ اَدخِلْنِی مُدخَلَ صِدقْ وَ اَخرِجنِی مُخرَجَ صِدقْ۴؛ هر کاری که می‌خواهد وارد بشود به نام و یاد خدا، از آن کار بیرون بیاید به نام و یاد خدا.

*گزیده‌ای از پیام گفتاری آیت الله العظمی جوادی آملی به بیست و ششمین سمینار سراسری فرهنگی اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان آمریکا و کانادا.
-------------------------------------------------
(۱) بحار الأنوار / ج۵۲ / ص۳۱۸

(۲) کتاب الفِتَن ـ ابن حمّاد مَروزی؛ برداشت ازخطابة امام محمّدباقر(ع)

(۳) حدید / ۳

(۴) اسراء / ۸۰


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سمی ترین گیاه در منازل و ادارات!!!

سه شنبه 4 مرداد 1390 05:28 ق.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری
استفاده از سمی ترین گیاه بعنوان دکور در ادارات و منازل
 
 

سمی ترین گیاه بعنوان دکور در ادارات و منازل

cid:1.1435327475@web111504.mail.gq1.yahoo.com
 
 
گیاه بسیار خطرناک "دیفن باخیا" که اکثر جا هادر منازل و دفاتر نگهداری می شود بسیار سمی بوده و می تواند به مرگ افراد بویژه کودکان منجر شود.
 
به گزارش آخرین نیوز، در صورتی که قطعه ای از برگ آن خورده شود انسان را می کشد - دست زدن به برخی از انواع آن بعد از تماس با چشم انسان را کور می کند.
 
 این گیاه مانند برگ انجیری بسیار سمی است و باید از دسترس نوزادان و کودکان نوپا که احتمال می دهید برگ های آن را به دهان بگذارند، دور نگهداشته شود در صورت بلعیده شدن، به دهان و زبان آسیب می رساند و شخص قادر به تکلم نیست.
 
نام فارسی اصیل این گل ، دیفن باخیا است که اشاره به سمی بودن برگ آن دارد. گیاهی است برگ زینتی. زادگاهش برزیل است. ساقه‌ها نرم و آبکی و نقش و رنگ برگها سبز رنگ بوده و آراسته به لکه‌های سفید کرمی و زرد کمرنگ است که از دو طرف برگ دیده می‌شوند. ساقه‌ها غالبا بدون انشعاب و برگهای انتهایی همیشه در حال رشد و فعالیت می‌باشند و برگهای پایینی به تدریج ریزند و ساقه حالت سخت به خود می‌گیرد. نسبت به عدم تهویه هوای اتاق و آبیاری بیش از اندازه حساس است.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گل سرخی برای محبوبم

یکشنبه 29 خرداد 1390 10:46 ق.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

گل سرخی برای محبوبم

 

" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد . دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد: "دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

 

" جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

 

بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

 

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آنچه که یک زن می خواهد...

شنبه 21 خرداد 1390 08:17 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

آنچه که یک زن می خواهد...

 

 

 

 

بدون اینکه غر بزنید تا اخرش بخونید شاید شما مردها یه روزی

 

انصاف بخرج بدید و به زن ها این حق انتخاب را که چه می خواهند را بدید...


روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

 

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

 

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

 

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

 

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

 

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

 

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

 

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

 

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

 

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

 

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

 

 بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

 

که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

 

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.


وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

 

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

 

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

 

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

 

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

 

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

 

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

 

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

 

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

 

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

 

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

 

 از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

 

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

 

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

 

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

 

 " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی كنند.

 به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

 

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

 

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

 

در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

 

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.

 

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،

 

 از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک

 

و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟

 

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

 

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

 

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

 

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

 

زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...


اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

 

انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

 

 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

 

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

 

 از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

 

با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،

 

 چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

 

 زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...

 

احترام گذاشته بود.

اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟...

 

تا نظر شما چه باشد...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بدشانس

جمعه 6 خرداد 1390 06:08 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

یه روز ۴ تا مطرب که یکیشون تار میزده ،یکیشون تنبک و یکیشون دف و دیگری نی ،کاسبیشون کساد بوده و نون نداشتن که بخورن . یکیشون میگه:بیاید بریم دم قصر پادشاه . اونجاآدمای پولدار زیادن شاید یه چیزی کاسب شدیم . بلند میشن میرن دم قصر .از بخت واقبالی که داشتن ،اونروز پادشاه شاد و شنگول توی باغ قصر قدم میزده و با شنیدن صدای ساز اونا از خوشحالی به مأموراش دستور میده که:هرکدومشون هر آلت موسیقی که تو دستشونه رو پر از سکه کنید . اونی که طبل داشته ،طبلشو پراز سکه میکنن . اونی که تار داشته تارشو پراز سکه میکنن
اونی که دف داشته دفشو پر از سکه میکنن . میان سراغ اون که نی داشته ،میبینن سکه توی نی نمیره،یه لگد میزنن به بدبخت و میگن برو . مدتها از این ماجرا میگذره و دوباره مطربا کاروبارشون کساد میشه .باز چون پول پادشاه بهشون مزه کرده بوده تصمیم میگیرن برن دم قصر و ساز بزنن . ازقضا اونروز پادشاه توی حیاط قصر بوده و بسیار خشمگین قدم میزده و بادندوناش لبشو میجویده که صدای ساز بیموقع بگوشش میخوره و عصبانی تر از قبل میشه و دستور میده ،هرکدوم از این مطربارو بگیرن و هر آلت موسیقی که تو دستش هست رو بکنن به ماتحطش . اون که طبل داشته رو میارن ،میبینن طبل که نمیره اونجا ،ولش میکنن بره . اونی که تار داشته رو میارن ،میبینن نمیره ولش میکنن
اونی که دف داشته رو میارن میبینن نمیره ولش میکنن . اونی که نی داشته ....

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مختارنامه را باید سیصدِ ایرانی نامید

چهارشنبه 4 خرداد 1390 03:43 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری
بی‌گمان همه در جریان هستید و می‌دانید كه مجموعه‌ای با نام «مختارنامه»،كه پخش آن، آغاز شده و قرار است به داستان مختار بپردازد. این مجموعه، داستان زندگی و قیام مختار ابوعبیدبن ثقفى است، مجموعه‌ای كه با صرف هزینه‌ای بالا(بنا به گزارش شیعه‌آنلاین ٢٠ میلیارد تومان) در زمانی نزدیك به ٨ سال ساخته شده است.
از آدینه، ٩ مهرماه، پخش این مجموعه آغاز شد. قرار است، آدینه‌ها ساعت ٢٢ پخش و دوشنبه‌‌ها ساعت ١٩و٣٠، بازپخش شود.

آن‌چه در زیر می‌آید نامه‌ی یكی از هم‌میهنانمان است با نام رضا ایزدی كه خواهید خواند

آدینه، ٩ مهرماه ١٣٨٩، بخش نخست سریال پرهزینه و پرهیاهوی مختارنامه از شبكه‌ی یك سیما پخش شد.
از آنجایی كه دوستدار تاریخ هستم پای تلوزیون نشستم تا بازگویی سینما را از آن، بنگرم؛ اشتیاقی كه دیری نپایید و به ناامیدی و اندوه، تبدیل شد. از همان نخست، بمباران فرهنگ ایرانی آغاز شد. واژه‌ی عجم به جای ایرانی به كار می‌بردند، واژه‌ای كه در زبان تازیان به معنای گنگ و لال است و تازیان هركس به‌ویژه ایرانیان را كه زبان عربی نمی‌دانستند، گنگ می‌دانستند و عجمی خطاب می‌كردند
با این‌حال كار به اینجا پایان نیافت و ناسزاگویی به ایران و ایرانی، ادامه داشت. به كار بردن واژه‌ی مجوسی در جای‌جای فیلم به گوش می‌خورد. كوچك كردن ایرانیان بااین گزاره كه: «نكند هنوز مجوسی هستی؟»، با چنان لحنی بازگو می‌شد كه گویا زرتشتی بودن، گناهی نابخشودنی است

در بخش نخست این مجموعه، ایرانیان را به گونه‌ای نشان دادند كه دوستدار خوردن گوشت خوك وحشی هستند و به دستورهای دین اسلام توجهی ندارند
با گفتارهایی چون «حماقت عجمیان رنگرز»، ایرانیان را كوچك و خوار ‌كردند و در جایی از فیلم، نشان دادند كه یك عجمی در شلوغی شهر، قصد تعرض به خواهر مختار را داشته‌ كه این شیرزن تازی آشنا به روش دفاع شخصی-كه در فیلم به عجم‌كش بودن پدرش فخر می‌فروشد- او را چهار میخ می‌كند، و البته گویا قصد فیلم‌نامه نویس، وحشی نشان دادن ایرانیان بوده‌است
به هر سخن به یاد ندارم در یك برنامه‌، این‌گونه ناسزا شنیده و به‌عنوان یك ایرانی تا این اندازه كوچك شده باشم، آن هم برپایه‌ی نوشتاری كه بی‌گمان پایه‌ی تاریخی ندارد و زاییده‌ی اندیشه‌ی فیلمنامه‌نویسان است
تماشای فیلم را با سردی و خنده‌ی تلخی كه از گریه غم‌انگیزتر است به پایان بردم و به خوبی دستاورد هزینه شدن بودجه‌ی ایرانیان در ساخت فیلمی ضدایرانی-كه فیلم ٣٠٠ در برابر آن سخنی برای گفتن ندارد- تماشاگر شدم و این مژده را می‌دهم كه با بازگرداندن فیلم به زبان عربی و پخش آن در شبكه‌های ماهواره‌ای تازی‌زبان بیش از پیش، بهره‌مند! خواهیم شد


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نامه غضنفرکم سواد به همسرشاز عهد بوق

جمعه 30 اردیبهشت 1390 03:42 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری


biggthumpup.gif

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم.... 

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+

+
+
+
+
+

cid:1..3050786555@web59807.mail.ac4.yahoo.com

+
+

+
!!!!!!!شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده 
 
+

 +

 

حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟ 

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

خط سوم : مادرت چه طوره ؟ 

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!  

 

خط پنجم : فقط برگردم خونه.... 

خط ششم : می کشمت 

خط هفتم :غضنفر از آلمان... 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زنی دوقلویی از دو پدر متفاوت زایید ...!

یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 03:39 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری
زن لهستانی که با همسرش زندگی می کرد یک دوست پسر نیز داشت که گاهی هم به او سر می زد!
این زن که بعد از مدتی باردار می شود دو قلو (دختر . پسر) می زاید. اما آزمایشات زنتیکی چیز عجیبی را نشان داد.
یکی از دو قلوها (دختر) مال معشوقه و دیگری (پسر) مال شوهر او است.
این زن شوهرش را ترک کرده تا با معشوقش زندگی کند
چه روشنفکر!
حالا خودتون حدس بزنید اگه همچین اتفاقی تو ایران می افتاد چی میشد...
البته اونو میدون کاج ندارن که اونجا باهم تصفیه حساب کنن!!! 













دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مراقب حاضر جوابی بچه ها باشید!!!

جمعه 23 اردیبهشت 1390 03:42 ب.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم
معلم گفت: اگر حضرت یونس به بهشت نرفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

www.sohagroup.com

******************************
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده


******************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده



******************************
بچه‌ها درناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

www.sohagroup.com

__._,_.___
.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مملکت دیگه

سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 06:33 ق.ظ

نویسنده : بازیگر بازیگری

فقط 1% جمعیت دنیا رو داریم، اون‌وقت 30% کشته‌های سوانح هوایی دنیا ایرانی‌اند، مملکته داریم؟

 

 

سوار هواپیما بشی انگار سوار عزرائیل شدی؛ اصفانیا راس میگن که دیگه بلیط دوطرفه رفت و برگشت بخری ریسک داره، باید فقط یه‌طرفه خرید که ضرر توش نباشه! مملکته داریم؟

 

 

ساعت دوازده شب چنان برفی اومد كه نگو، بعد یهو ابرا رفتن برفا آب شد كم مونده بود خورشیدم نصفه شبی طلوع كنه... مملکته داریم؟

 

 

بچه‌ها دور هم جمع شدن مثلا دارن می‌جنگن، بهشون می‌گم اسم چند تا پهلوان ایرانی رو بگین، می‌گن: اسپایدرمن، جومونگ، مختار! مملکته داریم؟

 

 

پول شارژ باطری موبایلمون از پول کارت شارژش بیشتر میشه، مملکته داریم؟

 

 

پلوپز خریدم، ساخت ایران (نمی‌گم کدوم شهر تا توهین حساب نشه!) روش نوشته «اتوماتیک» ولی توی دفترچه‌اش نوشته: اگه ته‌دیگ قهوه‌ای کمرنگ دوست دارین نیم ساعت، قهوه‌ای پررنگ 45 دقیقه و قهوه‌ای تیره یک ساعت صبر کنین و بعد پلوپز رو خاموش کنین! مملکته داریم؟

 

 

می‌ریم تو مغازه می‌پرسیم آقا شارژ دوتومنی ایرانسل چند؟ مملکته داریم؟

 

 

صندوق پیشنهادات و انتقادات گذاشتن تو بیمارستان، پره پوله. مملکته داریم؟

 

 

مدیر باغ وحش پارك ارم تهران گفته مرگ ببر سیبری ممکن است ناشی از مصرف «گوشت خر» باشد. یعنی ما از ببر هم پوست کلفت‌تریم؟! مملکته داریم؟

 

 

زنگ زدم ۱۳۴ (سامانه هواگو) برای هواشناسی، میگه هوا هم اکنون صاف تا قسمتی ابری همراه با افزایش ابر، وزش باد و گردوغبار، با بارش پراکنده برف و باران و مه صبحگاهی. مملکته داریم؟

 

 

ماشین صفر رو از کمپانی تحویل گرفتیم، تا برسیم پمپ بنزین، بنزینش تموم شد؛ مملکته داریم؟

 

 

رفتم کلانتری میگم گوشیم رو گم کردم. میگه کجا گم گردی؟ میگم پارک. میگه چرا رفتی پارک؟؟؟؟ مملکته داریم؟

 

 

دختر 11 ساله به مامانش میگه: "آخه تو از عشق چی می‌دونی؟"، مملکته داریم؟

 

 

ساعت ۶ صبح از ایرانسل اس‌ام‌اس اومده: با شارژ ۹۰۰۰ تومان دیگر، برنده‌ی ۲۱۰ تومان شارژ هدیه خواهید شد! مملکته داریم؟

 

 

دانشگاه می‌زنن شروع سال تحصیلی یک مهر، استاداش بیست مهر میان، دانشجوهاش یه ماه بعدش! مملکته داریم؟

 

 

آمار جراحی بینی انجام شده در تهران 23 برابر کل قاره آسیا است، مملکته داریم؟

 

 

با هر کی دوست می‌شیم، همون هفته تولدشه. مملکته داریم؟

 

 

پوشک‌ِ بچه از غذایِ بچه گرون‌تره! مملكته داریم؟

 

 

یه میلیون وام میخوایم بگیریم، میگن ده میلیون پول باید تو حسابت باشه! مملکته داریم؟

 

 

مسئول خوابگاه میگه چرا دیر اومدی؟ میگم کلاس زبان بودم مامانم در جریان هست. میتونین زنگ بزنین بپرسین.. میگه از کجا معلوم؟ شاید خودت و مامانت از قبل با هم هماهنگ کرده باشین!!! مملکته داریم؟

 

 

اس‌ام‌اس خالی ارسال می‌کنی انگلیسی حساب می‌کنن، مملکته داریم؟

 

 

همین روزهاست که گداها با یه دستگاه کارت‌خوان بیفتن دنبالمون! مملکته داریم؟

 

 

دزدگیر ماشینمو دزدیدن! مملکته داریم؟

 

 

طرف سر هیچ‌کدوم از کلاس‌های دانشگاه نمیره اما هر ترم سر کلاس تنظیم خانواده بدون غیبت حاضر می‌شه! مملکته داریم؟

 

 

یارو دیگه تو خیابون نون جلو پاش میبینه بوس نمیکنه بزاره کنار، برمیداره میخوره! مملکته داریم؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 17 1 2 3 4 5 6 7 ...